تبليغاتX
سرنوشت
سرنوشت
با خدا قدم می زنم در این حقیقت تلخ
 
نوشته شده در تاريخ 88/04/13 توسط ابچینوس |
می گویم جایی می خواهم برای خودم.

می گویند:  نمی شود. می گویند : امنیت؟؟ می گویند: چرا؟؟

نمی فهمند.

نمی فهمند چرا. نمی فهمند دلم جایی را میخواهد که فقط و فقط برای خودم باشد. که خانه ام باشد. که گاهی بوی سیگار پیچیده باشد همه جایش. که اگر کسی آمد ، مهمانم شد، به مخده ی قرمز لاکی تکیه بدهد و برایش قلیان سیب چاق کنم و نرد بازی کنیم با هم. که در کاسه سفالی آبی رنگ برایش آب خنک ببرم ... که روی آن یک پر ریحان هم باشد.  که گاهی فیلم های خسته کننده ببینم در آن. که کتاب های سیاه همه جایش باشد...اصلن همه ی دیوار هایش کتاب خانه باشد. که یک قفسه داشته باشد با بطری های رنگارنگ... ( گیرم همه شان را از این و آن کش رفته باشم!!).که نرگس ها را همه جایش بگذارم بدون نگرانی از آلرژی دیگری . که گاهی زیاد همه جایش موسیقی پیچیده باشد... که یاسمین لوی باشد و یان تیرسن و حتی شهرام شب پره. که برقصم و بچرخم بی نگاه دیگری. که در آن سازم به خاطر دیگران کپک نزده باشد. که همه جایش لیوان های رنگی رنگی باشد که تهشان قهوه و کاپوچینو ماسیده. که یکی از دیوار هایش را پر کنم از همه ی عکس هایی که دوست داشته ام ... عکس همه ی آنهایی که دوست داشته ام. که به قول مینای کنعان در آن کسی منتظرم نباشد. که برای خودم باشد. خانه ی خودم.

 

درباره وبلاگ


آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin