تبليغاتX
سرنوشت
سرنوشت
با خدا قدم می زنم در این حقیقت تلخ
 
نوشته شده در تاريخ 88/04/02 توسط ابچینوس |
یک بار فیلمی دیدم که در اون مردی مدیر عامل یک تشکیلات بزرگ بود. فکر کنم 3000 تا کارمند داشت (تعداد کارمندا هم مثل اسم فیلم یادم نمیاد) تا اینکه یک روز که متوجه شد کارمنداش ناراضی هستند و نشریه ای اعتراضی در کل شرکت پخش شده (و درست کردن نشریه کار پسر شیطون خودش بود البته) خیلی توی فکر فرورفت. باور نمی کرد که کارمنداش انقدر معترض باشن.

معاونش رو صدا زد. بهش گفت درو ببند. معاون درو بست. گفت کراواتت رو باز کن. معاون کراواتش رو باز کرد. بهش گفت کتت رو دربیار. معاون کتش رو در آورد. بهش گفت پیرهنت رو هم در بیار. معاون در آورد. همینطور دونه دونه لباسها در اومدن تا فقط یه لباس زیر باقی موند و معاون بدون اعتراض هر کاری مدیرش می گفت انجام می داد (تمام این سالها این کارو کرده بود)....... مدیر ناگهان ساکت شد.....پی به حقیقت تلخی برده بود.... به معاونش گفت:"...و اگه من ازت بخوام تو به درآوردن همه لباسها ادامه میدی؟" معاون خجالتزده سکوت کرد....

مدیر به معاونش گفت از اتاق بره بیرون. ولی قبل از اینکه بره ازش یه سوال پرسید. گفت: به نظرت کدوم یکی از ما پست تریم؟ من که این درخواست رو ازت کردم یا تو که به درخواست من عمل کردی؟

 

درباره وبلاگ


آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin