تبليغاتX
باران عشق
باران عشق
ماجرا چندان مفصل نیست... اصلا ماجرایی نیست...
87/01/28
زمزمه... ...  
  مهربانی...زندگی...مرگ...ارزو... کودکی...!اما فایده ای نداشت.

 قلم نمی نوشت. خسته و کلافه به پشت پنجره پناه برد. شب بود. شاید هم نیمه شب بود. همیشه سیاهی شب را دوست داشت. برای همین شب ها می نوشت.

شب ها زندگی می کرد. وقتی دلش می گرفت شب ها گریه می کرد. سیاهی شب را می پرستید . چون می شد در سیاهی اش غرق شد و خود را گم کرد.

می شد سکوت باشکوهش که هزاران درد و حرف ناگفته را فریاد می زد با فریادی از درد زندگی شکاند.

می شد صدای هق هق گریه را به دست باد سپرد و ازاد و رها به زمین برگشت و بنده ی قلم شد و نوشت.

نفس عمیقی  کشید. در اسمان به دنبال تک ستاره اش گشت.

 همیشه به سختی پیدایش می کرد. پیدایش کرد ان دوردست ها با سوسوی   کم رنگی به او چشمک می زد. لبخندی بر لبانش نقش بست.

بار دیگر با نگاهش چرخی در اسمان زد و به زیبا ترین و بزرگترین ستاره ی زمین خیره ماند.از کودکی ماه را دوست داشت.

 همیشه شب ها از پنجره ی اتاقش به او نگاه میکرد. حرف های دلش را  با ماه نجوا می کرد.

 وقتی کودک بود . به نظرش ماه خیلی بزرگ می امد . انقدر بزرگ که در قاب کوچک پنجره جا نمی گرفت.

  حال او بود و ارزوهای بزرگش که دیگر در قاب پنجره جا نمی گرفتند.

 و ان روز بود که فهمید باید از  کودکی اش خداحافظی کند. با ارزوی زیبای قدم گذاشتن روی خاک نرمش....

روز سختی بود. چقدر سخت بود.شاید از مرگ هم سخت تر بود.

او بزرگ شد. در زندگی و دغدغه های زمینی گم شد. ماه را فراموش کرد.

به اسمان نگاه کرد امشب دوباره به آسمان نگاه كرد.

امشب هرچه در اسمان به دنبال ماه گشت تا از او شکایت کند که چرا به چشم نمی آید!

به گمانش ماه از خجالت چهره اش را پشت ابر ها پنهان کرده بود تا کسی اشک هایش را نبیند.

اما تنها صدای اشک های او بود که سکوت می شکست و همدمی بود برای دل غمگینش.

نمی دانست چقدر گذشت.در افکارش انقدر غرق بود که وقتی به خود امد صبح شده بود و افتاب  به او سلام می کرد

.از خواب بیدار شد. به دورو برش نگاه کرد. کاغذ های سفیدش سیاه شده بودنو اما یادش نبود از چه

... یکی از انها را برداشت نگاهی انداخت و لبخند زد.او داشت می نوشت مهربان باش !