سرنوشت
با خدا قدم می زنم در این حقیقت تلخ
|
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/04/13 توسط ابچینوس
|
بازی می کنم.فیلم نامه ها را به دقت در ذهنم چیده ام و اجرا می کنم.
چه وقتی که دلم تنهایی می خواهد و نسکافه و سیگار و موسیقی ، چه وقتی که دخترکی بازیگوشی می شوم که دلش می خواهد پکتورالیس ماژور * مردی را گاز بگیرد، چه وقتی که دختر خوب و صبور و مظلوم بابا میشوم ،چه وقتی که می شوم تنها رعیت سیارک مردانی که پادشاهانی ابدی اند ، چه وقتی که دختر بی تفاوت و اخمو و سرخوش خیابان ها می شوم ، چه وقتی که خودم را در آغوشی که به خیالم « امن ترین جای دنیا» ست غرق می کنم و های های گریه می کنم ، چه وقتی که مادرانه ترین لبخند دنیا را به دخترک ماشین بغلی می زنم ، .... و گم می شوم در این « بازیگری » ها. می شوم مثل آن بازیگری که بعد از فیلم ، چند ماه در بیمارستان روانی بستری بود ... تا نقشش را فراموش کند. این قدر نقش ها پیچیده و مکرر و عمیق می شوند که دیگر هیچ روان کاوی هم نمی تواند آنها را از من بیرون بکشد. فراموش می کنم خودم چه بوده ام. چه می خواسته ام. چه هستم. مدت هاست با آرامش تن داده ام به این نقش های ابدی. اصلن شاید زن بودن همین است. عوض کردن همیشگی نقش ها. از کجا معلوم که این ها را از من بگیرند ، چیزی باقی بماند؟؟
*پکتورالیس ماژور:عضله ای که از شانه شروع می شود و جلوی سینه را تا جناق تشکیل میدهد. همانی که در بادی بیلدر ها قلنبه میشود!! اکسکیوز می !
نوشته شده در تاريخ 88/04/13 توسط ابچینوس
|
می گویم جایی می خواهم برای خودم.
می گویند: نمی شود. می گویند : امنیت؟؟ می گویند: چرا؟؟ نمی فهمند. نمی فهمند چرا. نمی فهمند دلم جایی را میخواهد که فقط و فقط برای خودم باشد. که خانه ام باشد. که گاهی بوی سیگار پیچیده باشد همه جایش. که اگر کسی آمد ، مهمانم شد، به مخده ی قرمز لاکی تکیه بدهد و برایش قلیان سیب چاق کنم و نرد بازی کنیم با هم. که در کاسه سفالی آبی رنگ برایش آب خنک ببرم ... که روی آن یک پر ریحان هم باشد. که گاهی فیلم های خسته کننده ببینم در آن. که کتاب های سیاه همه جایش باشد...اصلن همه ی دیوار هایش کتاب خانه باشد. که یک قفسه داشته باشد با بطری های رنگارنگ... ( گیرم همه شان را از این و آن کش رفته باشم!!).که نرگس ها را همه جایش بگذارم بدون نگرانی از آلرژی دیگری . که گاهی زیاد همه جایش موسیقی پیچیده باشد... که یاسمین لوی باشد و یان تیرسن و حتی شهرام شب پره. که برقصم و بچرخم بی نگاه دیگری. که در آن سازم به خاطر دیگران کپک نزده باشد. که همه جایش لیوان های رنگی رنگی باشد که تهشان قهوه و کاپوچینو ماسیده. که یکی از دیوار هایش را پر کنم از همه ی عکس هایی که دوست داشته ام ... عکس همه ی آنهایی که دوست داشته ام. که به قول مینای کنعان در آن کسی منتظرم نباشد. که برای خودم باشد. خانه ی خودم.
|
|