|
نوشته شده در تاريخ 87/12/22 توسط ابچینوس
|
بعد از کار به قهوه فروشی رفته بودم، تو صف متوجه صحبت های پنج دختر هفت-هشت ساله شدم که جلوی من ایستاده بودند. یکی از بچه ها با شور و حرارت به بقیه توصیه می کرد پول هاشون رو روی هم بگذارن و دو لیوان بزرگ موکا بگیرن و شریکی بخورن. سه تای دیگه به صحبت های او گوش می دادن و یکی دیگر هم سرش رو انداخت پایین و به یک طرف رفت.
وقتی نوبت دخترها شد چون به نتیجه نرسیده بودن، کنار کشیدن تا بقیه سفارش بدن. دخترها کماکان با هم بحث می کردن تا این که نفر پنجم برای خودش آب میوه و کیکی گرفت و رفت یک گوشه نشست. هنوز هم چند دلاری تو دستش بود ولی نمی خواست دوستانش رو سهیم کنه. در نتیجه بقیه دخترها به مذاکرات پایان دادن و هر کسی برای خودش چیزی خرید. جالب این بود که اون دختری که بیشتر از بقیه برای خرید دسته جمعی جوش می زد، کمتر از بقیه پول داشت و یک شکلات ارزان خرید. یکی از دخترها یک قهوه معمولی خرید، یکی دیگر یک قهوه سرد فانتزی گرفت و یکی دیگه هم یک شیرینی.
رفتن تو نخ بچه ها و گوش دادن به حرف هاشون خیلی بامزه بود. بامزه تر ژست قهوه خوردنشون بود که می خواستن فیگورهای آدم بزرگ ها رو بگیرن. طفلک ها خبر ندارن چه دنیای قشنگی دارن وگرنه بعید می دونم ادای آدم بزرگ ها رو در می آوردن.
پ ن :
داریوش-تصویر رویا
لينک دانلود
نوشته شده در تاريخ 87/12/20 توسط ابچینوس
|
مملکت رو تعطیل کنید !
دارالایتام دایر کنید!!!
درست تره....!
نوشته شده در تاريخ 87/12/14 توسط ابچینوس
|
نوشته شده در تاريخ 87/12/14 توسط ابچینوس
|
اسکناس خیلی هزار تومن به زودی وارد بازار می شود !
نوشته شده در تاريخ 87/12/12 توسط ابچینوس
|
هیچ چیز هیچ وقت هیچ جا هر چقدر که روشنفکر و انتلکتوئل و دگراندیش و دگرخواه و معاضد و معاند و اپوزیسیون و قهوه و سیگار و مشروب و روزنامه مخالف خوان و آره و اینا باشی...
هیچ چیز هیچ وقت هیچ جا هر چقدر که مذهبی و بچه هیئتی و مسلمون دوآتیشه و نماز اول وقت و همیشه دست به دعا و با خدا و تقواپیشه و ذوب در ولایت و عاشق ائمه اطهار و اهل مسجد و مکه و کربلا و نذری و مستحبات و کیهان خون و تسبیح بدست و آره و اینا باشی...
هیچ چیز هیچ وقت هیچ جا مثل شنیدن صدای یه آهنگ شیش و هشت قرکمری داغووون با نوای تمبک استاد نمیتونه تو رو حالی به حالی کنه! حالا هی برو با سمفونی شماره نه بتهوون ریلکس کن و هی سی دی محرم حاج محمود کریمی رو بذار و زار بزن ولی اون لحظه ای که ریز میای رو عشقه!
نوشته شده در تاريخ 87/12/10 توسط ابچینوس
|

There is only one way left
You must go into the mirror and walk around
I congratulate you
You wrote that one could go into mirrors and you didn't believe it
Try, may as well try
Try
Try
نوشته شده در تاريخ 87/12/10 توسط ابچینوس
|
یادش بخیر بچه گیام...یه جعبه گوش پاک کن داشتم... توشو پر پولک و مرواریدای رنگی میکردم...هر روز میریختمشون برون....میرفتم تو دنیای پولکام ... آدمک میساختم...خونه میساختم...ابر ... زمین..... همچی.... تا جایی که پولکام میرسید...
یادمه ...صورت آدمکامو پولک سفید میذاشتم... بدنشونو یا پولکهای رنگی...قرمز ... سبز...آبی...تزئین میکردم....تا اینکه یه روزی پولکامو جمع کردم...با همشون...یه آدم بزرگ ساختم... ولی واسه بدنش پولک کم اووردم...مجبور شدم لا به لای پولکای رنگیم پولک سیاه هم بزارم....ولی...
.
.
.
زشت شد... دوسش نداشتم....به همش ریختم ... به جاش کلی آدم کوچولو ساختم...
فقط حیف جای همه ی پولکام همون جعبه ی گوش پاک کن بود..و حیف پولکهای مشکیم به پولکای رنگیم...رنگ پس داد...
نوشته شده در تاريخ 87/12/10 توسط ابچینوس
|
 دوست دارم کتاب ناتوردشت رو بخونيد
دنياش يه جوريه که ماجرای دوسه روزه رو برات تو يه کتاب تعريف ميکنه تو اين سفر تو رو هم مجبور ميکنه که باهاش بري و با آدماي دور و برش ، تنهايياش ، پدر و مادرش ، همکلاسيا و استادانش و دوست دختراش و از همه مهمتر خواهرش آشنا بشی ! من بدجوری از فيبی خوشم اومد مخصوصاْ اواخر کتاب که هولدن دزدکي رفته بود تو اتاق فيبی و خواهر و برادر باهمديگه درددل ميکردن ريزه کاريهای اين داستان فوق العاده بدجوری منو شيفته جی.دی.سلينجر کرد گرچه قبلاْ جنگل واژگون رو خونده بودم ولی اين يکی شاهکار بود ساعت 3:20 جمعه شب هفته پيش تموم شد و من تو کف يه کتاب ديگه موندم بعد از مجموعه داستانهای کوتاه ريموند کارور ديگه چيزي نتونسته بود انقدر مشغولم کنه و دنبال خودش بکشونه که تو ترافيک فورست توي اون تاريکی شب با چراغ سقفی ماشين فصل به فصل بخونمش...
هولدن يه چيزايی ميبينه و به اطرافش طوری نگاه ميکنه که در لحظه انتظار عکس العملی که آدمهای معمولی و کسل کننده دور و برش ازش دارن رو برآورده نميکنه و دقيقاْ برعکس عمل ميکنه...حيف که تموم شد و من حالا دارم "من هم چه گوارا هستم" از گلی ترقی رو ميخونم تا بعدش نوبت "درد" از مارگريت دوراس برسه که یکی از کادوهای ......... بود واسه تولدم!
نوشته شده در تاريخ 87/12/08 توسط ابچینوس
|
دیدی بعضی وقتا دلت میخواد اونجا که هستی نباشی یه دفعه غیب شی و تو خونتون ظاهر بشی تک و تنها ...من الان اینجوریم! یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که بتونم نامرئی بشم! یا هر جا دلم میخواست ظاهر میشدم و میفهمیدم الان فلان جا چه خبره! شنود هم بد نیست ها! یه شنود نامرئی داشته باشی تا بفهمی پشت سرت چی میگن! کیا باهات بدن کیا باهات خوبن! کیا باهات روراست بودن! من دلم میخواد! فکر کن یه هو ظاهر بشی تو اتاق کسی که عاشقشی! نصفه شب! سر ظهر! کله صبح! آخ چه حالی میده! با لباس خواب گیرش بندازی! هیچکس هم به فکرش خطور نمیکنه که ممکنه الان تهمینه تو این اتاق باشه! فکر کن ! یهو بعد شب بخیر و بوس و جیش و لالا میاد تو اتاق و در قفل می شه ! یوهووووو! من ظاهر میشم! یاد این Scarey Movie میفتم باباهه به دخترش میگفت به نظر تو من **خلم **چتم با نسبتی با عبدال**قرنین دارم!!!
یکی دیگه از مزیتهای این قدرت اینه که میتونی هر جا اتفاق بزرگی افتاد اونجا باشی بری مراسم اسکار حالا هر جا کنسرت امید !!! بلافاصله هم برگردی خونتون! من یه سر هم به فروشگاههایZARA در میلان میزنم بعدش هم به جواهری BVLGARI میرم یه BMW 2006 هم سوار میشم فقط نمیدونم میتونم ماشین رو هم با خودم غیب کنم یا نه! فکر کنم زورم نرسه یه وقت جر بخورم! آخه من زیاد دستم هنوز راه نیفتاده! یه سر هم به پاریس میزنم و حتما حتما آمریکای جنوبی رو میگردم مخصوصا معبد اینکاها در بولیوی و پرو!!! شاید هم یه سر رفتم پیش بهاره! البته با کمال میل حاضرم کیان رو ببرم آلمان اونجا بندازمش تو خونه شهناز تهرانی!!! یه سر هم به شبکه طپش میزنم !!!
صدای کریس میاد تقریبا سرایدار دفتر : میس پاشو برو خونه تون میخوام اینجاها رو جارو کنم و بشورم مگه زندگی نداری امروز یکشنبه ست ها!؟
نوشته شده در تاريخ 87/12/08 توسط ابچینوس
|

نگاش میکنم... میخوام یه چیزی بگم هی میخوام بگم که... هی نمیشه هی اون چشماش که داره منو نگاه میکنه نمیذاره هی میگه چیه؟ چیزی میخوای بگی؟ هی من اون لبخند مسخره مو تحویلش میدم هی خدا منو بکشه!
نوشته شده در تاريخ 87/12/06 توسط ابچینوس
|
اینروزها بیشتر قدم میزنم تا آدما رو بیشتر ببینم کمتر سواره هستم احساس خوبی دارم امسال سال من خواهد بود انشالله شانس پشت در خونه من وایساده فقط باید در رو براش باز کنم دوستانم رو محدودتر کردم احساس میکنم هرچی این دایره تنگ تر میشه آدما اون روی خودشون رو بیشتر نشون میدن و این یه حرکت مثبت به نفع منه! چون اینطوری میفهمم که کی برام عزیزتره!!! دلم واسه مادر و مادر بزرگو... خیلی تنگ شده و این خلا باعث شده یه کم عصبی بشم ولی علنیش نمیکنم چون کسی نمیفهمه و فکر میکنند یا مشکل دارم! یا خودمو لوس کردم!!! اینروزها پر از موقعیت های خوب شغلی برام بوده و اینو به فال نیک میگیرم امیدوارم همینجور که آدما به من اعتماد میکنند من هم بتونم از پسش بر بیام. خیلی آرزوهای جورواجور خوب و رنگارنگ برای خودم دارم که اگه ۳۰٪ هم در سالی که در پیشه محقق بشه یعنی من برنده بودم! نمیدونم شاید هم سال آخر زندگیم باشه و الکی دارم واسه خودم برنامه ریزی میکنم ولی یه چیزی رو خوب یاد گرفتم اینکه هیچوقت ناامید نباشم و حتی برای روز آخر زندگیم برنامه ریزی کنم تا مثل روز قبل نباشه متاسفانه خیلی از روزهای امسال مثل هم بودند حداقل برای من ....
Forozen-Maddona
ادامه مطلب...
|