بعد از کار به قهوه فروشی رفته بودم، تو صف متوجه صحبت های پنج دختر هفت-هشت ساله شدم که جلوی من ایستاده بودند. یکی از بچه ها با شور و حرارت به بقیه توصیه می کرد پول هاشون رو روی هم بگذارن و دو لیوان بزرگ موکا بگیرن و شریکی بخورن. سه تای دیگه به صحبت های او گوش می دادن و یکی دیگر هم سرش رو انداخت پایین و به یک طرف رفت.

وقتی نوبت دخترها  شد چون به نتیجه نرسیده بودن، کنار کشیدن تا بقیه سفارش بدن. دخترها کماکان با هم بحث می کردن تا این که نفر پنجم برای خودش آب میوه و کیکی گرفت و رفت یک گوشه نشست. هنوز هم چند دلاری تو دستش بود ولی نمی خواست دوستانش رو سهیم کنه. در نتیجه بقیه دخترها به مذاکرات پایان دادن و هر کسی برای خودش چیزی خرید. جالب این بود که اون دختری که بیشتر از بقیه برای خرید دسته جمعی جوش می زد، کمتر از بقیه پول داشت و یک شکلات ارزان خرید. یکی از دخترها یک قهوه معمولی خرید، یکی دیگر یک قهوه سرد فانتزی گرفت و یکی دیگه هم یک شیرینی.

رفتن تو نخ بچه ها و گوش دادن به حرف هاشون خیلی بامزه بود. بامزه تر ژست قهوه خوردنشون بود که می خواستن فیگورهای آدم بزرگ ها رو بگیرن. طفلک ها خبر ندارن چه دنیای قشنگی دارن وگرنه بعید می دونم ادای آدم بزرگ ها رو در می آوردن.

 پ ن :

داریوش-تصویر رویا

لينک دانلود