|
نوشته شده در تاريخ 87/11/25 توسط ابچینوس
|
خسته شدم بسکه دلم دنبال یک بهونه گشت بسکه ترانه خوندمو برگ زمونه بر نگشت . حادثه ،ای رفیق من تنها تو موندنی شدی بین همه ترانه هام تنها تو خوندنی شدی . . دستای سردمو بگیر درد ما دوا نداره یه روز تو قحطی غزل دنیا ما رو کم میاره. . ...
من اخرین رهگذر نیستم... افسوس
+ چند بیت از بهونه ، ترانه قمیشی، البته با دستکاری مصرع هاش ،با عرض پوزش از سراینده!
+ اگر تونستم لینک صوتیش رو هم می زارم.
+ والنتاین مبارک دوست من.
نوشته شده در تاريخ 87/11/22 توسط ابچینوس
|
بر روی شانه ی شب اوار شده
تمام دلتنگی ها بی رحمانه ات!
میان این شب های تار
و خیال خیس احساس تو
هزاران هزار فرسنگ فاصله است
همین روزها دلم
زیر غبار این همه غریبی
خواهد پوسید...
دکلمه زیبا...
نوشته شده در تاريخ 87/11/14 توسط ابچینوس
|
نمی خوام بر گردم و به گذشته نگاه کنم. پشت سر نیست فضایی زنده! پشت سر مرغ نمی خواند! پشت سر باد نمی اید! پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته ست. پشت سر روی همه ی فرفره ها خاک نشسته ست. پشت سر خستگی تاریخ است...
هر چی هست...حتما پیش روست!
: "... برخيز شتر بان و بربند کجاوه..."
امير آرام-خاک
لينک دانلود
نوشته شده در تاريخ 87/11/10 توسط ابچینوس
|
شمردن خوبي هاي تو مثل افروختن شمع براي تولد خورشيد است...
تاک-سیاوش قمیشی
نوشته شده در تاريخ 87/11/10 توسط ابچینوس
|
تکه پاره های احساسم
بوی مداد می دهند
بوی حرف...
بوی ناز چشمانی که
به تصویر هیچ نقاشی نمی آیند.
پهنای صورت قابهایم
گلدان گیسوانت را در خواب دیده اند
و تعبیرش را٬ با تن عریان ِشعرهایم قسمت کرده اند...
رضا یزدانی-کافه نادری
لينک دانلود
نوشته شده در تاريخ 87/11/10 توسط ابچینوس
|
باران که بارید٬ بیا...
روزی که خورشید٬
به میهمانی ِچشمان ِهرزه ی ابرها رفته است.
بر بستر دلتنگی های شبانه ام ٬
ستاره بیاویز...
و هیاهوی مهتابی ِچشمان ِبیقرارت را٬
با بوسه یی بر اندام تنهایی هایم٬
آرام کن...
+ روی پرچین دلم٬ قد کشیده ٬پیچکی خسته ی راه و تنم گرم حضور ِنفسی تازه و سبز.
رضا یزدانی-پرنده بی پرنده
نوشته شده در تاريخ 87/11/09 توسط ابچینوس
|
توحادثه ی نورانی هستی٬
میان ِفضای سرد و تاریک ِاحساسم...
رویش یک سیب بر تن ِدرختی عقیم٬
یا که جنبش بیداری زیر پوست ِکابوسی تلخ و دراز.
گمشده ایی که با سلام ِتند و تب دارش
بی مهابا٬در آغوشم می کشد!!!
نوشته شده در تاريخ 87/11/09 توسط ابچینوس
|
تمام فصل های خلقت
در هزار توی گیسوانت لم می دهند
وقتی که مردمک ِچشمانت٬
رو به رویاهای من مماس می ایستند.
اندام ترد ِلذت هایم
نفس می کشند عطر سیب ِتنت را٬
خدا خواب بود که از بهشت چیدمت...
نوشته شده در تاريخ 87/11/09 توسط ابچینوس
|
کودک 2 سال داشت ، هنگامیکه بارش باران را از پشت پنجره دید تصمیم گرفت سر اصل مطلب برود ، چند لحظه بعد او زیر باران می خندید ، اما این خنده ها طولی نکشید ، مادر با عصبانیت و محبت او را به درون خانه برد : مادران بسی نزدیک تر از آنند که دورنمای پرستاره ای که چهره کودک را فرا گرفته مشاهده کنند . او حق نداشت زیر باران بماند و برخورد قطرات باران را بر گونه اش تجربه کند ، او حق نداشت سرما بخورد . . . کودک ۵۵سال داشت ، هنگامیکه بارش باران آغاز شد او بر روی چهار پایه ایستاده بود ، در حالی که طنابی را بر گردنش آویخته بودند ، وقتی باران را بر گونه های چروکیده اش حس کرد گریست . خوشحال بود ، سبک بود ، خندید: آنجا کسی نبود که جلوی سرما خوردنش را بگیرد ، اجازه داشت سرما بخورد ، حتی اجازه داشت بمیرد . دقایقی گذشت ، کودک عطسه ای کرد و در حالی که از تجربه جدیدش لذت می برد چهار پایه را از زیر پایش کشیدند . . .

نوشته شده در تاريخ 87/11/08 توسط ابچینوس
|
نوشته شده در تاريخ 87/11/08 توسط ابچینوس
|
وحشی ترین اسب عریان هوس
بدون زين و يراق
می خواهد از نرده های خیالم فراتر رود
هنگامی که.اندامم در حصار تو محو میشود
خورشید می رود
و جا مه ای سیاه بر برهنگیمان می کشد!
پ.ن:روياهايي كه آرزو ميشن
آرزويي كه در امتداد رسيدن بهشون خاطره ميشن
تو توهم ـ آرزوييم كه خاطره شده
ميخوام با هر بار مردن دوباره در پس همون يه قطره اشك متولد شه

|