تبليغاتX
باران عشق
باران عشق
ماجرا چندان مفصل نیست... اصلا ماجرایی نیست...
87/01/20
قصه ی ما ...  

سایه
تنها و خموش
گوشه ای کز کرده
در دل کوچکش اما
چیزی انگار می جوشد
سایه ی قصه ی ما
از درون
می سوزد
فکر او بال در آورده
به بلندای خیال
می برد او را
تا
عشق
.
.
.
تا آرزوهای محال !
دوست دارد آنچه به آن می اندیشد
با چشم ببیند و به یاد بسپارد
و به آن عشق بورزد !
دوست دارد لمس کند
آنچه دلش می خواهد !
سایه ی ما هر شب
سر به بالین آتشی می نهد که
خیالی ست !
گرم می شود از اندیشه ی او !
.
.
.
سایه ی قصه ی ما
این روزها
،
سایه ی قصه ی ما
این شب ها
.
.
.
می سوزد !

87/01/19
ماه شب چهارده ...  

اينجا هوا صاف است.

بوسه بر ماه مي زنم !

هر گاه دلت  تنگ شد...

به ماه بنگر ...

چرا كه مانند هر شب ...

بوسه اي عاشقانه در انتظار توست...

حال من همراهي است
شعر من خوبي و مردم خواهي است
چه کسي مي خواهد ، بشود همره من؟
که نماند در راه
که بماند همراه
با دل ساده من؟

87/01/19
...  

من از عقرب نمي ترسم ولي از نيش مي ترسم
ندارم شکوه از بيگانگان از خويش مي ترسم!!
.
.
.

آدم وقتي مي خواد غريبگي کنه ،حتي آشناهاش طعم غريبه دارن ...
                                                  

87/01/18
جایی دور از زمین ...  

جايي دوراز زمين
يک نفر اهل سياره ي تنهايي است
يک نفر که ...
با خودش حرف مي زند
با خودش مي نويسد  
با خودش مي خندد
با خودش گريه مي کند
با خودش قدم مي زند
با خودش شعر مي سرايد
با خودش ...
جايي دور از زمين
يک نفر همسايه ي خداست
يک نفر که سايه اي است براي دلتنگي هايش
يک نفر که از تمام واژه ها با " خلوت " مأنوس است

87/01/18
سلام سرود سلامتی ...  

سلام سرود سلامتي است .
خيلي اتفاقي به انسان  خوبي برخوردم .
بي اجازه وارد شدم . گفته ها و افکار زيبايي داشت و البته عميق .
خيلي جالب بود ،  کلي حرف براي گفتن داشت . اما سکوت را نيز مي پسنديد .
چون براي بسياري بهتر آن است که سکوت اختيار شود  .
بضاعتم اندک و حوصله چيزي نيست که در هر بازاري بفروشند .
خلاصه بايد رفت ، پس بي اجازه مي رو م تا با ورود بي اجازه ام تلافي گردد.

بروم؟

به كجا؟


 

 

87/01/18
زندگی شلوغ کرده ! ...  

زندگي سرش را شلوغ مي کند  اصلا براي من وقت نمي گذارد  !

گاهي  دلم  تنگ مي شود  مطمئنا  روزي يا شايد شبي  کاري کنم کارستان!

تا زندگي هم  شايد خوشش ايد  من با العکست را نيز  به خود مي قبولانم زندگي!

87/01/18
زندگی ...  

زندگي سعي در رسيدن به خوشبختي است
خوشبختي واقعي حاصل نمي شود مگر در رسيدن به کمال مطلق الهي
اوج و نهايت کمال خدمت به خلق خداست
لازمه خدمت از خود گذشتگي و ايثار است
از خودگذشتگي يعني اينکه از ما و من ببري و همه وجودت ديگري شود


 

87/01/18
به همین سادگی ! ...  

ديگر خسته شده ام خسته
از ايماء و اشاره ، ازگوشه و کنايه
خسته از اين همه نوشتن
بگذار خلاصه ي تمام حرف هايم را بي پرده بگويم که :
" دوستت دارم!
به همين سادگي ، به همين خوشمزگي !"   


 

87/01/18
چیزی درونم می دود ! ...  

روز و شب
به سمتي
غير از چهار جهت اصلي
با تمام قدرت
چيزي درونم
مي‌دود
نفس نفس مي‌زنم
عرق مي‌کنم
گلويم خشک مي‌شود
سرگيجه دارم
ديوانه‌وار مي‌دود
پاياني ندارد
تا ابد خواهد دويد
او را بد زده‌اند