![]()
سایه
تنها و خموش
گوشه ای کز کرده
در دل کوچکش اما
چیزی انگار می جوشد
سایه ی قصه ی ما
از درون
می سوزد
فکر او بال در آورده
به بلندای خیال
می برد او را
تا
عشق
.
.
.
تا آرزوهای محال !
دوست دارد آنچه به آن می اندیشد
با چشم ببیند و به یاد بسپارد
و به آن عشق بورزد !
دوست دارد لمس کند
آنچه دلش می خواهد !
سایه ی ما هر شب
سر به بالین آتشی می نهد که
خیالی ست !
گرم می شود از اندیشه ی او !
.
.
.
سایه ی قصه ی ما
این روزها
،
سایه ی قصه ی ما
این شب ها
.
.
.
می سوزد !







