تبليغاتX
کتیبه عشق
ماجرا چندان مفصل نیست... اصلا ماجرایی نیست...

تنها آرزوی شمع سوختن و ذوب شدن نیست....

گذران زمان خواه بخواهد و خواه نخواهد او را خواهد سوخت. تقدیر شمع سوختن است....

شاید اما آرزوی شمع این باشد که جایی بیافروزد و شعله ور شود که از وجودش نور امیدی در دل گمشده ای بتابد و یا اما هدایتگری باشد در ظلمات .

رسالت شمع هدایت است.

هدایت شدن هدایت کردن هادی شدن مهدی شدن...

که اگر انجام یک شمع سوختن و تنها سوختن باشد...

==================================================

تنها بغض کافی نیست که اگر این بغض نبود بودنت زیر سوال می رفت.... تنها آرزو به چه درد می خورد ... که اگر آرزوی شهادت نداشتی بر شعبه ای از نفاق خواهی مرد.... اگر ته قلبت نلرزد که ان دل  دل نیست...  اما اگر قلبت به اندازه تمامی زلزله های دنیا هم بلرزد و تنها بلرزد ... بگذار تا آخر دنیا بلرزد...

تنها کافی نیست که بر لب یالیتنی گویی و بر اریکه عافیت طلبی تکیه زنی... نکند که ترک بدارد حصار فولادی تن خواهی من...

 نتیجه گیری اخلاقیشم با خودتون!!!!

                                                      سایه  تون کم نشه !

این بار از سوال خبری نیست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:57  توسط سایه | 
امروز صبح نمی دانم چرا بوی برف به مشامم خورد.
مثل خیلی از روزهای زمستان که سپیدیشان را به رخت می کشید.
اما از برف خبری نبود.
و شاید یادت مي انداخت
که حتی سوز و سرما 
برف و یخبندان
کولاک و طوفان
با همه ابهتشان
ماندنی نیستند.....  .
بوی باران بوی سبزه بوی خاک...
زیبایی این روزها یادم می اندازد که جوانم
که باید جوانی کنم
خسته از دیروز
کسل از امروز
اما...
امیدوار به فردا
راستی
چرا یادمان نمی دهند     ==>        چطور خدایی جوانی کنیم؟؟
                              2jg0509.jpg
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:57  توسط سایه | 

هر گونه بی ارتباطی بین عنوان مطلب و مطلب بلامانع است!

بودن یا نبودن مساله این است؟؟

بودن یا نبودن بحث در این نیست...
پذیرفتن بودن یعنی رسیدن به خودباوری.
یعنی پذیرفتن همه ی آنچه که حضورت را اثبات می کند
ولی آن دم که بودنت زیر سوال قرار می گیرد
آن زمان شک و تردید وجودت را لبریز می سازد
و چگونه می توانی باور کنی که هستی٬ که می توانی باشی
بپذیری که توان ادامه ی راه را داری
آنگاه حضورت تلخ ترین لحظات بودن را برایت به ارمغان خواهد آورد
بودنی که نه از سر انتخاب٬که تنها از سر اجبار بوده است و بس
آنگاه چگونه می توانی مرزی قایل شوی بین بودن و نبودن
که تا بوده این چنین بوده و خواهد بود

سوال هفته ...


حقیقت چیه؟ همون چیزی که باید باشه......وا قعیت چیه؟ اون چیزی که هست
فاصله میان حقیقت و واقعیت خیلی زیاده و این شکاف وحشتناک ریشه همه درد های کوچک و بزرگ این هستی است...
سرچشمه پیدایش هنر در جهان همین شکاف بین حقیقت و واقعیت است...شما چطور فکر میکنید؟ حقیقت یا واقعیت؟ آنچه هست یا آنچه باید باشد؟

حقیقت یا واقعیت ...تفکر شما چیه؟

سایه تون کم نشه ....!

PAPA NEFITUS

هرگز روی جا سوییچی ُ  درب  تاکسی ها ُ  تی شرت ها  و عکس های تبلیغاتی

عکس میچل  چوئن رو نمی زارن

papa Nefitus

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:24  توسط سایه | 

                    

تو را به خط می كشم
تو را به فكر می كشم
شعری تا كجا؟
 
زمزمه های اول
بی وزن باش
معنی واژه
خود من باش

...

سوال هفته...

کرکس به فکر گوشت تازه...

کودک به فکر تکه ای نان...

و خدا در چه فکریست؟؟؟

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 23:41  توسط سایه | 

دل گفت بنویس  ، مرثیه ای برای خود، شرافت انسانی ، ایمان و همه چیز .

دست به قلم که بردم با انبوهی از گفته ها و ناگفته ها و باید ها و نبایدها

سرکوب شدم .

عجب ، این چه نوشتنی است که مطلع آن انفجار کلام است و مقصد آن به مسلخ

بردن کاتب .

سکوت کردم ، چون سکوت سرشار از ناگفته هاست !

*****************************************************

زندگی یعنی :  یه کلاس درس ،  یه  جلسه ی امتحان ، و یه  کنکور  برای ورود به یه زندگی همیشگی و جاودانه   !... ( کی قبول میشه ، کی نمیشه ؟!... ) 

  زندگی یه آزمایشه ؟برای اینکه معلوم بشه کی برای زندگی همیشگی و جاودانه ، لیاقت داره و کی نداره ؟...

*  زندگی یه فرصته برای همیشه موندن یا همیشه رفتن؟ !...

*  زندگی یه سوال انحرافیه  در لابلای گزینه های شبیه به هم ؟!...

شما بگو زندگی یعنی...؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:29  توسط سایه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اینه ای در برابر اینه ات می گذارم ....تا از تو ابدیتی بسازم.


دل نوشته های سایه (T)

دلم قاب سیمانی میخواهد

دلم می خواهد یکبار فقط یکبار از قاب رنگ پریده اتاقم دوباره حاشیه خیابان را نگاه کنم و زیر آن درختی که نامش را نمیدانم تو را ببینم که با نگاهی دلهره برانگیز نگاهم می کنی

آن روز که آنجا ایستاده بودی سیمان حاشیه خیابان هنوز خیس بود تو تابلو رد نشوید را ندیدی و آنجا ایستادی امروز از خرید که بر می گشتم رد پاهایت را دیدم ...

می دانی باران که می آید رد پاهایت پر از آب می شود...

پیوندهای روزانه
×سایت فرهنگ×
×××××اینه××××
خانه انسان شناسی
کتابخانه ملی انگلستان
کتابخانه مجازی فارسی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
پیوندها
***ایهام***
**خواندنیها **
**هزار دستان**
***فروغ عمر ***
***پارک بقی ***
***کابووس ***
**طوفان عشق**
**نوشته های لو رفته قبلیم**
***ماه شب چهارده.***
***مجله ماه گشت ***
*از زندگی . عشق و مرگ و هیچ همچون پوچ*
****دبیرستان ابراهیمی ****
شعر های عاشقانه + جک+ sms
**دور از خانه. شبلی**
**پرستوهای مهاجر**
**مسیح اندیمشک**
**اونیگای شیماس**
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان