سرنوشت
با خدا قدم می زنم در این حقیقت تلخ
|
|
|
نوشته شده در تاريخ 88/08/14 توسط ابچینوس
|
میخواست کتابی را که سال پیش خریده و خوانده بود ببرد پس بدهد! میگفت با نویسنده توافق اخلاقی ندارد و حالا یکدیگر را درک نمیکنند... دوپایش را توی یک کفش کرده بود تا کتاب را طلاق بدهد. از من میپرسید که آیا کار درستی میکند یا نه، گفتم اگر ارزشی در این کتاب دیدهای و بخاطر آن نویسندهاش را دوست داشتی که امروز کتاب همان است و تغییر نکرده و نباید مجازات شود. اما اگر به هر دلیلی نویسنده را دوست نداری بهتر است تا کتابهای بعدیاش را نخوانی. به هر حال هیچ کتابی را نباید با دور انداختن مجازات کرد... ******************************** هنوز بلاتکلیف بود و نمیدانست با کتاب چکار کند. گفتم حساب کتاب و نویسنده را از هم جدا کن، جای دوست که میدانی کجاست؟ جای کتاب همانجاست و جای دشمن را هم که میدانی... به نویسندهاش محل نگذار، حتی اگر روزی روزگاری به خواستگاری دخترت آمد، دخترت را به او نده...! نوشته شده در تاريخ 88/07/04 توسط ابچینوس
|
پرنده تر از قاصدك هم هست ؟.. فكر نمي كنم .. پرنده اي كه به پروازش جان مي سپارد .. نوشته شده در تاريخ 88/06/17 توسط ابچینوس
|
خطرناكترين و مهلك ترين روش براي نابود كردن عقايد افراد وادار كردن آنها به ايجاد شرايطيست كه خود به شكستن عقايدشان اقدام كنند .. حساسترها و آدمترها عذاب وجدان اسيرشان مي كند و پر عقده ها و متظاهرها به اسارت فاعلان اين حيله كثيف درخواهند آمد و شبيهشان خواهند شد . در سرنوشت هر آدمي چنين ورطه اي هميشه وجود دارد و سرانجام به دامش گرفتار خواهد شد . مهم اين است كه چگونه دوام بيآوري و نه سرسپرده شوي و نه يك مازوخيست رنجور وجداني !.. بزرگترين اشتباه اين است كه بگذاري از مزيتهاي اخلاقي تو عليه خودت به عنوان نقطه ضعفي استفاده كنند .. تنها كاري كه مي شود در چنين موقعيتي انجام داد و خود را به كابوس هميشگي حيله ورزان و منافقان بالفطره تبديل كرد اين است كه مثلشان نشوي و از اشتباهات خودت شرمسار نباشي !.. عقيده تو از اشتباه تو آنقدر مهم تر و با ارزشتر هست كه به خاطرش بتواني تا زنده هستي بجنگي و سربلند و با افتخار انتقاد كني !.. ............. پينوشت : من به همان اندازه كه از ايدئولوژي زدگي بيزارم به همان اندازه هم از بي بند و باري فكري و هُرهُري بودن فراريم !..
نوشته شده در تاريخ 88/06/12 توسط ابچینوس
|
در ايران معمولاً مرداني به دنبال فلسفه مي روند كه از حقارتي بزرگ نسبت به زنان در رنج باشند .. شايد بدبينانه باشد و شايد به همان اندازه درست اگر فكر كنيم كه جملات ضد زن نيچه و شوپنهاور و افلاطون و سقراط و ... اگر تنها انگيزه آنان براي اين اشتياق نباشد ، قوي ترين انگيزه بوده است . معمولاً زنان بدون مردان آنها را در محيطي زنانه بزرگ مي كنند آنهم زناني كه تنها براي زادن و تربيت فرزندان تربيت شده اند و همين سبب مي شود كه آنها خواسته و ناخواسته انتقام خود را از محيطي كه در عين بيزاري به آن وابسته بوده اند از زن بگيرند .. دنيا تغيير مي كند .. زنان روز به روز قوي تر و داناتر مي شوند اما اين مورچه هاي مفلوك و حقير هنوز دو دستي به دامان زنانه فلاسفه اروپايي چسبيده اند و نمي دانند آنچه كه از آن بيزارند ربطي به فلسفه و زن ندارد .. بلكه حفره ايست در وجود آنها كه بايد دير يا زود درمانش كنند . نوشته شده در تاريخ 88/05/31 توسط ابچینوس
|
اینجا وقتی که بزرگ می شوی و ادعا می کنی و دیده می شوی فقط با یک تصمیم جایگاهت از قهرمان به ضد قهرمان تغییر می کند و برعکس ! ... این خاصیت سرزمین احساساتی ها و جوگیرهاست .. اینجا نیازی نیست که خودت باشی .. یعنی هرگز نمی توانی که خودت باشی .. باید آنی باشی که دیگران می خواهند .. باید انتخاب کنی .. پس بهتر است تصمیم بگیری دیگرانی را انتخاب کنی که در یک چشم بر هم زدن از تو یک قهرمان می سازند .. مخصوصاً وقتی که در پشت پرده ضد قهرمانی بیش از این نه عشق باشد و نه سمت و نه شهرت و نه مکنت !.. اما تا دلت بخواهد نکبت فراوان است .. مصلحت را تو بهتر می دانی .. انتخاب کن !.. ماه مبارک رمضان هم رسید به لطف خدا ....التماس دعا . نوشته شده در تاريخ 88/05/24 توسط ابچینوس
|
امشب تب دارم .. اما حالم زياد بد نيست .. بد كه نيست خوب هم هست .. من از آنهايي نيستم كه بد مي گويند به مهتاب وقتي تب دارند .. بد نمي گويم هيچ تازه خوب هم مي گويم .. آدم توي تب وقتي كه راه مي رود از زمين كمي فاصله مي گيرد .. نواي موسيقي انگار مؤثرتر مي شود .. رنگها و سياهي شب انگار جان مي گيرند و خودماني در گوشت حرف مي زنند .. نمي دانم اين توهم است يا چي .. هر چه هست حال خوبيست .. من اين توهم را به صدهزار حقيقت دست كاري شده و مزخرف ترجيح مي دهم .. پنج شش بوم سفيد نقاشي گرفته ام .. اما هنوز نتوانسته ام آنچه مي خواهم رويش بسازم .. نه حسش بود .. نه شوقش .. نه حوصله اش .. اما انگاري حالا مي توانم .. مهم نيست نتيجه چه مي شود .. اين كار را در اين حال دوست دارم .. اين شبها دور مي شوم .. مي روم .. دور رفتن را دوست دارم .. آن هم وقتي كه بيش از هر زماني به آدمها نزديك شده اي .. وقتي به آنها لبخند مي زنم ، با آنها مي خندم ، حرف مي زنم و راه مي روم ، دور شدن خودم را حس مي كنم .. آدمهايي كه اين روزها مي بينم همه خوبند .. دوستشان دارم .. آدمها .. همسايه ها .. آشناها .. غريبه ها .. اين اعترافات ژان ژاك روسو آنجا توي كتابخانه چشمك مي زند .. هنوز نخواندمش .. اما حدس ميزنم جزو اولين اعترافات ادبي جهان باشد .. شايد امشب شروع كنم به خواندنش .. اعتراف كردن كار جالبيست .. يك جورايي عريانيست .. خلاصيست .. يك چيزي مثل خالي كردن روده و مثانه .. استفراغ .. اما محتوياتش هميشه هم زشت و گنديده نيست .. چيزهاي خوبي هم ميشود در آن يافت .. سالها پيش از اين وبلاگي داشتم كه براي ختم كردن غائله اي كه از سر حسادت بيمارگونه و كينه عده اي كج فهم و احمق برايم پيش آمده بود بستمش .. آنها بارها و بارها وبلاگهايي غير اخلاقي با اسم و مشخصات و حتي عكسهاي خانوادگي من ساختند .. از طرف من حرف زدند .. از طرف من كامنت گذاشتند و خلاصه سيركي برپا شده بود با آتشي بزرگ كه سايه ها و اشباح خبيث شخصيت و احساس و روان مرا به خيال خود در آن انداختند و سوزاندند .. آنها از طرف من مرتب به كارهاي نكرده و احساسات نداشته اعتراف مي كردند .. نمي توانم بگويم از چنين ماجرايي خوشحال بودم .. مگر مي شود دلقكهاي كوتوله سيركي دوره گرد تو را به صليب بكشند و در آتش بيندازند اما باز هم خوشحال باشي ؟ .. مگر مي شود عده اي انتقام نداشته ها و نكرده ها و نديده هايشان را بخواهند از تو بگيرند اما شادي كني ؟.. ناراحت بودم و فقط با گزارش هايي كه به گردانندگان بلاگفا مي دادم جلوي تلاش بي وقفه شان را براي روشن نگاه داشتن اين آتش مي گرفتم .. زندگي من مختل نشده بود .. با اينكه بهت زده و پريشان بودم .. اين ماجرا انگار كه دريچه اي از يك دنياي ديگر به رويم گشوده باشد .. برايم منشأ تغيير و آفرينش و تكامل شد .. تازه فهميدم دور و برم چه مي گذرد .. اين آدمكهاي خندان و رقصان چيستند و كيستند .. اين دوستان .. اين عشاق .. اين رفقاي نيمه راه .. اين همرهان سست عناصر .. دلم گرفت اما بزرگ شد .. فهميده شد .. قد كشيد .. نشانه ها را ياد گرفتم .. حس ها را دوباره شناختم .. دوباره ويران كردم .. دوباره ساختم .. حالا آنقدر بزرگ شده ام كه راحت مي توانم اعتراف كنم به كرده ها و ديده ها و شنيده ها و گفته هايم .. مي توانم بنويسم .. حرفم را .. دلم را .. وجودم را بنويسم .. اما اين را مي دانم كه هرگز آنچه را كه آنها در آرزوي شنيدن و خواندنش هستند نخواهم گفت و نخواهم نوشت .. من اعتراف به ناكرده ها را بلد نيستم حتي اگر به صلابه ام بكشند .. اين را مطمئنم .. اين خوب است .. ويران شده از ويراني نمي ترسد .. چون ساختن را خوب بلد شده .. آنها شجاعم كرده اند .. سالها پيش از اين .. در خاموشي .. در فراموشي .. تبم بالا رفته .. دلم يك وان آب يخ مي خواهد .. امشب نوبت اعترافات ژان ژاك روسوست كه مثل مرغابي هاي پلاستيكي توي وان حمام سرخ من خيس بخورد و شسته شود .. : ) .. نوشته شده در تاريخ 88/05/10 توسط ابچینوس
|
دروغ را اصلن باید به کسی بگویی که دوستش داری. دروغ های خوشگل را البته ، نه هر دروغی. اگر عاشقش باشی که هیچ ، نمی توانی دروغ بگویی کلن . اما اگر دوستش داشته باشی ، کیف می کنی از اینکه بپرسد چه شکلی شده و تو بگویی شده جذاب ترین مرد دنیا. از اینکه شعر بخواند و بگویی هیچ کس مثل او برایت شعر نمی خواند ، که تو هیچ وقت اینقدر لذت نمی بری. از اینکه گله کند که چرا نبوده ای و تو هزار و یک بهانه را ، که سعی می کنی هوشمندانه هم باشند برایش ردیف کنی. از اینکه بگویی اصلن دلت نمی خواهد با این استاد هیز ات بروی کنگره و چقدر خوب می شد که او استادت بود، که نزدیک ات بود. از اینکه بگویی به نظرت پلیور یقه هفت قشنگ ترین لباس دنیاست که البته به تن او از همه به تر است.
راستش را بخواهی کم کم خودت هم باورت می شود. نمی فهمی داری دروغ می گویی. دلت که هیچ نمی گفت، کم کم فکرت هم تعطیل می شود. کم کم عاشقش می شوی شاید. نوشته شده در تاريخ 88/05/05 توسط ابچینوس
|
دیشب مرد ژنده پوشی در سیاهی در زباله دان خانه ها به دنبال چیزی بود انگاری.....نمی دانم یافت یا نیافت اما ..... یاد خودم افتادم .......گاهی از خاطر می برم که در کجا به دنبال چه باید گشت..... دنیای ایرانی یعنی بی نظمی و اینکه هیچ چیز سر جای خودش نیست و اگر هست اشتباهی و اتفاقیست و به سرعت به نقطه نخست عزیمت می کند......پس زیاد هم تقصیر من نیست ! وقتی از هر درخشان و مقدسی می توان صورتکی زرین برای گاوی یا پیرهن عثمانی بر روی چماقی ساخت ، اعتماد دیگر چه صیغه ایست ؟ یکی با خدا پوچی زندگیش را پر می کند و دیگری با دیگران و دیگران با اشیاء ! عجیب است .....هر کسی چیزی را با چیزی پر می کند به هر حال .....مثل پر کردن خانه های خالی یک جدول .....فروغ می گفت : 5 یا 6 حرف انگاری.....ظاهراً چقدر متفاوت و حقیقتاً چه اندازه شبیه ! و نهایتاً چقدر مضحک و تلخ !
نوشته شده در تاريخ 88/05/01 توسط ابچینوس
|
گفت :« دوست داری پیش ام که آمدی برویم بیرون؟ بگردیم؟ کلی جای قشنگ هست که می خواهم نشانت بدهم.»
گفتم:« معلوم است. مگر می شود دوست نداشته باشم؟» گفت:« بعضی ها دوست ندارند آخر. » گفتم:« آدم ها می آیند و می روند. از هرکسی چیزی می ماند اما. با هر کدام چیزی را تجربه می کنی ، می چشی و می بینی که بعد از رفتن شان می ماند. از یکی « شگفت انگیزیِ زبان عربی» می ماند ، از یکی « جادوی رقص سالسا». از یکی « لئونارد کوهن در جاده ی خلوت» ، از یکی « عتیقه فروشی خیابان ویلا » ، از یکی «سیب نقره ای کورش یغمایی» و از یکی هم آسانسور، که انگار برای بوسه های یواشکی و ملتهب و کوتاه و عمیق ساخته شده. این ماندگار ها اول هایش کمی درد دارند البته. بعد از رفتن ها. اما کم کم خودشان می شوند گوشه و کنار ِ لذت بخش زندگی ات. نه؟ »
نوشته شده در تاريخ 88/04/27 توسط ابچینوس
|
برای همه ی ما ، لحظه های خطرناکی هست.
برای همه ی ما که تصمیم گرفته ایم متفاوت باشیم، رها باشیم، در قالب های سنتی بد شکل نشویم،خودمان فکر کنیم ، راه برویم ونفس بکشیم و پیش برویم. برای همه ی اینجور زنها، از این دست لحظات هست. لحظه ای که مردی را، مرد لااقل آن موقع خاصی را، می بینند ... و یک چیزی انگار توی سرشان( یا گیرم توی دلشان...یا همان حوالی!) منفجر میشود...و فکر میکنند، و گاهی حتی مطمئن میشوند که تمام آن تلاش ها برای این بوده که روزی همه اش را برای این «مرد» فدا کنند.
|
|